هر آدمی باید یک «در» داشته باشد. یک در، که هروقت لازم شد آن را ببندد. ببندد و هراس و دلواپسی و هیاهوی دنیای بیرون را پشت آن در بگذارد و برود توی خودش، توی زندگی خودش که صدای زنگ‌های مختلف و فکر ِکارهایِ نکرده و نگرانی آدم‌های دوروبر و هزار و یک چیز دیگر توویش نیست. 
خودش است و خودش که دلواپس هیچ‌چیز نیست. 
می‌تواند بخوابد، بنشیند، جست‌وخیز کند، فکر کند، فکر نکند، از ته دل بخندد، بغضش را بترکاند و های‌های گریه کند و به هیچ‌کس جواب ندهد که چرا.
بمیرد و به هیچ‌کس بدهکار نباشد که چرا. بماند پشت درش و درش را هیچ‌کس باز که نه، لگد که هیچ، تقه هم نزند. اصلن برود پشت درش و درش را ببندد و فراموش شود. حتا دلواپس این نباشد که در یادها هست. یعنی که خاطره‌ی بودنش را هم از توی مغز و دل آدم‌ها جمع کند و با خودش ببرد پشت درش؛ که هیچ تکه‌ای از وجودش بیرون در جا نمانده باشد.

♥ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ساعت 22:20 توسط نیما


                        اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه,

                                           چون تو با هاش خوبی;                  

                       مثل اینکه توقع داشته باشی یه گرگ تو رو نخوره,

                                       چون تو او نو نمی خوری ..!                                                                                           AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

♥ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 20:29 توسط نیما


ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !

ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ:

ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟

ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ! ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ …

ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟

ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :

ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ….

ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !

ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .

ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ

ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ !

ﺭﻭﯼ ﮐﯿﻒ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ A4 ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ……

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ

♥ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ساعت 22:21 توسط نیما


قصه ازآنجاشروع شدکه خيلي عصباني بود
گفت اگه دوستم داري ثابت کن گفتم چه جوري
تيغ روبرداشت وگفت رگتو بزن
گفتم مرگ وزندگي دست خداست
گفت پس دوستم نداري
تيغو برداشتم و رگمو زدم وقتي داشتم
توآغوش گرمش جون ميدادم اروم زيرلب گفت
اگه دوستم داشتي تنهام نمي ذاشتي...

♥ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعت 9:44 توسط نیما


دلت که گرفته باشد،
به صداي رقص باد در لاي شاخه اي
به چشمک ستاره اي ،
به بهانه اي ، بهانه اي ،بهانه اي
بغضت مي ترکد
دلت که گرفته باشد
به هر بهانه اي هوا باراني است

♥ دوشنبه ششم مرداد 1393 ساعت 10:14 توسط نیما


اااااااااااااااااااااااااااخ جوووووووووووووووووون  مشروووووووووووووووط نشدم اصلا فکرشووووو نمکردم 

♥ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 19:10 توسط نیما


ارزوی من واسه شما 

ارزو

حجم 445kb

♥ یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 15:24 توسط نیما


وقتی خوابت بیاد ولی نتونی بخواب چوون تو فکر اونییییییییییی

♥ یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 1:40 توسط نیما


يه روزي ميرسه بي اختيار عکسامو نگاه ميکني ؛
اشک تو چشات حلقه ميزنه . . .
بعد زير لب با خودت ميگي :
\\\" دلم واسه همه ديوونه بازيات - لوس شدنات
قهر کردنات - شيطونيات تنگ شده \\\"
بعد پاميشي لباستو عوض ميکني و ميري يه شاخه گل ميخري مياي پيشم ؛
وقتي اومدي پيشم . . .
زانو ميزني - دستاتو مشت ميکني ميگي :
\\\" لعنتي پاشو ، برگرد . . . ديگه نميتونم بي تو بمونم \\\"
اما فقط با سکوت من مواجه ميشي !
از جات پا ميشي و گل رو ميزاري سر خاکم بعد ميري . . .
باز هم فردا تکرار ميشه . . .
کاش قبل مردنم غرورتو ميذاشتي زير پات

♥ سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 23:21 توسط نیما


بلاخره امتحانم تموم شد :دی :دی

ولی فک کنم این ترم مشروووووط بشم :( :(

-------------------------------------------------------------------

3mah nemibinamesh delam az hamin alan vasash tang shode 

♥ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 ساعت 15:58 توسط نیما