هر روز یکی رد میشه از تو خیالم
با خیالش خوب میشه حالم
نمیدونم هنوز شاید عاشقشم
هر روز میشینم دم پنجره تا اون
بیاد رد بشه از تو خیابون
نمیدونم هنوز شاید عاشقشم

قلبم داره تند میزنه دیگه خیلی تپش داره
پاهام چرا سمتی که تو میری خیلی کشش داره
عاشقتم شاید..
چشمام چرا رو درِ تو که نمیدونی من اینجام
تو خواب میبینم که تو دستتو میذاری تو دستام
عاشقتم شاید..

♫♫♫

هرشب توی خوابمه حالت چشماش
پُره شرم و خجالته چشماش
نمیدونم هنوز شاید عاشقشم
هرشب بهش فکرمیکنم تا بخوابم
یجوری منو کرده کلافم
نمیدونم هنوز شاید عاشقشم

قلبم داره تند میزنه دیگه خیلی تپش داره
پاهام چرا سمتی که تو میری خیلی کشش داره
عاشقتم شاید..
چشمام چرا رو درِ تو که نمیدونی من اینجام
تو خواب میبینم که تو دستتو میذاری تو دستام
عاشقتم شاید..

♥ یکشنبه سوم اسفند 1393 ساعت 22:3 توسط نیما


. به چه كنم چه كنم گرفتار شده اي براي رفع اين حالت به خدا توكل كن مدتي است كه به كسي دل بسته اي و از خيال او بيرون نمي ايي از او بگذر . خداوند بهتر از آن نصيب تو خواهد كرد .

 

inaaaam az falaaaam                    

♥ جمعه نوزدهم دی 1393 ساعت 9:47 توسط نیما


خداحاااااافظ دوستاااای عزیزم 

♥ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ساعت 19:17 توسط نیما


مرد که گریه میکنه کوه که غصه میخوره
یعنی هنوزم عاشقه یعنی دلش خیلی پره
آدم که زخمه قلبو با نمک دوا نمیکنه
عشقشو تویه خلوتش شما صدا نمیکنه
وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم
همدرد پاییزم همراه این برگا اشکامو میریزم
اشکامو میریزم
شبیه تو هر کی که زیر باروونه
شدم یه دیوونه که از تو میخونه دلم زمستونه
دلم زمستونه

بگو به هردوتایه ما یه فرصته دیگه برایه زندگی میدی
بگو که حالو روز این صدایه خسته ی گرفتمو تو فهمیدی
تورو خدا نگو دلت یه عالمه از اینکه عاشقه پشیمونه
بگو که زخم رو دلم کنار تو همیشه تا ابد نمیمونه
وقتی تو غمگینی خیلی غم انگیزم
همدرد پاییزم همراه این برگا اشکامو میریزم
اشکامو میریزم
شبیه تو هر کی که زیر باروونه
شدم یه دیوونه که از تو میخونه دلم زمستونه
دلم زمستونه

برای دانلود اهنگ به لین ک زیر برین   

زخم محمد علیزاده

♥ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ساعت 21:45 توسط نیما


اگر تنهاترین تنها شوم بازم

 

خدا هست

♥ شنبه دوازدهم مهر 1393 ساعت 21:43 توسط نیما


تنهایی یعنی تمام تلاشت رو بکنی

که به اونایی که تنها نیستن حسادت نکنی

ولی ته دلت و با تمام وجود حس کنی

که میخوای جای اونا بودی …
 
♥ چهارشنبه نهم مهر 1393 ساعت 0:9 توسط نیما


وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاقِ بی دلیلِ زمین ام...

 

♥ سه شنبه هشتم مهر 1393 ساعت 21:31 توسط نیما


هر آدمی باید یک «در» داشته باشد. یک در، که هروقت لازم شد آن را ببندد. ببندد و هراس و دلواپسی و هیاهوی دنیای بیرون را پشت آن در بگذارد و برود توی خودش، توی زندگی خودش که صدای زنگ‌های مختلف و فکر ِکارهایِ نکرده و نگرانی آدم‌های دوروبر و هزار و یک چیز دیگر توویش نیست. 
خودش است و خودش که دلواپس هیچ‌چیز نیست. 
می‌تواند بخوابد، بنشیند، جست‌وخیز کند، فکر کند، فکر نکند، از ته دل بخندد، بغضش را بترکاند و های‌های گریه کند و به هیچ‌کس جواب ندهد که چرا.
بمیرد و به هیچ‌کس بدهکار نباشد که چرا. بماند پشت درش و درش را هیچ‌کس باز که نه، لگد که هیچ، تقه هم نزند. اصلن برود پشت درش و درش را ببندد و فراموش شود. حتا دلواپس این نباشد که در یادها هست. یعنی که خاطره‌ی بودنش را هم از توی مغز و دل آدم‌ها جمع کند و با خودش ببرد پشت درش؛ که هیچ تکه‌ای از وجودش بیرون در جا نمانده باشد.

♥ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ساعت 22:20 توسط نیما


                        اینکه توقع داشته باشی زندگی باهات خوب باشه,

                                           چون تو با هاش خوبی;                  

                       مثل اینکه توقع داشته باشی یه گرگ تو رو نخوره,

                                       چون تو او نو نمی خوری ..!                                                                                           AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

♥ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ساعت 20:29 توسط نیما


ﻣﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !

ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ:

ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟

ﮐﺘﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﻤﺮﻩ ﺻﻔﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻩ! ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ …

ﭘﺪﺭ: ﺑﭽﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ؟

ﻣﺪﯾﺮ : ﺑﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ . ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻤﺶ ﮔﻔﺘﻪ :

ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻋﺸﻘﻢ ! ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺑﭽﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻌﯿﺪﻩ ….

ﭘﺪﺭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻣﺪﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﯼ ﮔﻔﺖ : ﺳﻌﻴﺪ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﻣﺪﯾﺮ :ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ !

ﭘﺪﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﺳﻌﻴﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩ ﭼﺸﻢ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ .

ﺭﻭﯼ ﺭﺩﯾﻒ

ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎ ﮐﯿﻒ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ !

ﺭﻭﯼ ﮐﯿﻒ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ A4 ﺑﺎ ﺧﻂ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺳﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﯼ ﺳﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ……

ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ. ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺑﺎﺑﺎ

♥ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 ساعت 22:21 توسط نیما